|
نیلوفران آتش
|
سل ندارم
مثل بیست و هشت سالگی پدرم
که هنوز نیمه شبها سرفه می کند
سل ندارم ماه واره ندارم
مشترک روزنامه شرق هم نیستم
اما صدای معده را تشخیص می دهم از صدای قلب
چه از رادیو مجلس بشنوم
چه از سی دی تاکسی
درست مثل بیست و هشت سالگی پدرم
تحت پوشش بیمه ابو الفضلم
و می بینم پرندگانی کوچک را که می پرند
از قلب سردبیر و گاوصندوق اداره
وبر سفره ام می نشینند و نمی نشینند
بیمه ابو الفضلم
می دانم گرگهای انگلیسی به سودای یوسف فاطمه
آتش می زنند چاههای عراق را
انان زخم ذوالفقار را چشیده اند
می دانند وقت طلاست
فضا پیما هاشان کرات دیگر را دید می زنند
وپزشکانشان قلب کودکان را شنود می کنند
دی.ان.آ
ابرهه را یافته اند
وروانه اش کرده اند با لشکری از نهنگهای آهنی به خلیج فارس
به خشکاندن غدیر و کوثر
برج های معلق بابل را به دادگاه سی.ان.ان می آورند
تا آماده کنند افکار عمومی را
برای مناره های بریده سقای کربلا
شانه های پامیر را حد زده اند
نخل های عراق را ذبح شرعی کرده اند
روژه گارودی را محاکمه
و محاکمه خواهند کرد حسین رضا زاده را هم
می خواهند نقد ساخت شکنانه بر قران بنویسند
وبفرستند نهج الفصاحه واصول کافی را
به کتابخانه کنگره امریکا
نه زیبا شناسی شکلو فسکی
نه فلسفه هابرماس
من چند دوره نهج البلاغه خوانده ام و می دانم
نبرد در جبهه های رایانه آغاز شده است
حساب همه چیز را کرده اند مگر غنچه های دل خونی را
که سحر گاهان ونیمه شبان زمزمه میکنند:
"یا من یحیی العظام و هی رمیم"
نه کوسه هایت
اجازه می گیرنداز دولت متبوع
برای پاره کردن ماهی ها
نه اژدهای یو.اس
کاری دارند به کار نقشه های نشنال جئوگرافی
نه
فرقی نمی کند نام خانوادگی ات کدام باشد
فارس
العربی
...
اما
تو را به آن سپیده های خاکستری
تو را به شروه های بلم چی های سیاه
که مانده تا ابد
در حافظه ی موج هایت
تو را به آن غروب خون مرده
بگو به ساحل آنطرف
وقتی شکم گنده های نفتی
می شویند
عرق جنابت شان را
به آب های گرمت
بگو
سر بریده ای که آن شب
غلتید در شکمت
از دهان اروند
سر پدر من بود
بگو
آن طره های سوخته
که بافته بود
به پره های موتور ایرباس
زلف خواهرمن بود
بگو
خلیج!
عروس اغواگر میدل ایست
دیگر دلبری نمی کند
برای دو پول سیاه
که عابران هیز
عنایت کنند به دامنش،
عروس اغواگر میدل یست
حالا پلنگی پرورده در دامنش
که شمایل اساطیری اش
کابوس هر شب شغال هاست
مسلسل ها جیغ وداد می کنند
موشک ها خودشان را زمین می زنند
تو
پیش می روی ،
می گذری از میان جنگل مغشوش
ازلابه لای پاره های آهن ،
تکه های گوشت
بالا می روند
از پله های قله
بالا
چنگ می زنی به صورت ماه ...
مهتابی
فرو می ریزد
وجنازه ی سوراخ سوراخت را
دره ها می کشند در آغوش ،
...
صبح می شود.
باد پیراهن حماسه را از تن خاک بیرون می کشید
روی زمین جایی برای مردن نبود
دستانم را پس بدهید
پاهایم نیز
چشمانم
قلبم
چفیه ام
تفنگم…
این تفنگها همیشه مرا نشانه رفته اند
روی سربندش خودم نوشتم "یا حسین"
وقتی رفت
تشنه بود
دریا را خالی کردم توی قمقمه اش
چند تکه ابر گذاشتم توی ساکش
ردیفی از باران چیدم
میان کشاله بلند شب
باید شهید می شدم
وگرنه
خورشید توی چفیه ات به بن بست می رسید
رفتم جسدم را از روی خاک خوزستان
بردارم
دیدم دستانم مشکهای تشنه را
از فرات بر نمی دارند
دیدم خورشید توی کاسه سرم غروب می کرد
سالهاست که سر قبرت
آوازهای جنوبی می خوانم
مرده ها برایت بندری می رقصند
می دانم که تشنه ای
قمقمه ات کجاست؟
پاهایت؟
چشمانت؟
چفیه ات؟
تفنگت؟
این بار اقیانوس آورده ام
امروز یافتمش
در بهشت زهرا
ردیف 59
قطعه 62
شهید…
بهتر است برویم سراغ اصل
مطلب چیز دیگری بود
دیگر داشت لبخندهایم را پاک می کرد
به من جه که کلاغهارارنگ می کنند به جای قناری
آری
دیگر داشتم گریه می شدم باید با بادمی رفتم
پوتین هایم روی تاقچه جفت شده بودوبه من بند به بند
لبخند می زد
زد به سرم
تفنگم را بردارم
دارم مچاله می شوم
دیروز یکی ار روزنامه ها می گفت
به زودی نفت گران...
می شود دوباره جنگ کنیم؟!
آخرهنوز دستمال خاطراتم
زیر نخلهای سوخته وروی شانه های هشت ساله خاکریز
گم شده مانده است
به مادر بگو
التماس دعا
غواس به شکار خرچنگ...
جنگ هنوز تمام نشده
به شاهین ها بگویید
هنوز هم به گوشم
گوشم دیگر صدای
تیک تاک قلبم را نمی شنود
حس می کنم بالهایم پررنگ تر شده است...

دیروز با نام آنها
وامروز تنها با نشانی که از چند خط نمی گذرد
روهایمان را نمی خواهیم خط خطی کنیم
دیگر به چه دردمان می خورد
که حسین
چگونه نارنجک به کمر بست
واحمد
در سماعی عاشقانه
هنوز بدنش بوی باروت می دهد
مگر می خواست چه اتفاقی بیفتد ؟
آقای من!دیر است
می ترسم همه چیز تمام شود
و من نتوانم
جنون شاعرانه ام را
در کنار پلاک های بی نشان به رقص در آورم
مولای من !
تمام خیابانهای شهرم را
نام های نسترن
آبشار گیسوان
مریم های مرده در مرداب
پر کرده است
مولای من!دیر است
بیا
تا "محمد"و
"حاج همت"از یادها نرفته ا ند
انگار همین دیروز بود
که "شکارچی"
لبخند مهربانش را به چادر آویخت
ودر سماعی عاشقانه
به ستاره ها لبخند زد
آه
چفیه
چفیه،یادگار روز های پریشانی من
این روز ها چقدر غریب است
هنوز یاد تو
لرزه بر جانم می نشاند
وکودکان گیلاس وگلوله
در غباری وهم آلود گم می شوم
تا تو بیایی
آقای من

به حیقوق نبی ایمان دارم
و به گردوی تویسرکان
و به نخل های خوزستان
و به تمام امام زاده های بی گنبد وبارگاه
که معجزه شان عبور از اروند بود
اروند هنوز
گل آلود شب عملیات است
و جاسوسان انگلیسی
در هیئت قایق
اسیر امواجش
در سرزمین نور
خورشید هنوز از پشت دو کوهه طلوع می کند
***
چه بگویم از رنجی که می بریم
طلائیه معدن طلا ندارد
برکت زمینند :
عشایر برهنه پای عرب
و گاومیش های صبورشان
که شبانه روز صدام وبوش را نشخوار می کنند ...
***
سرفه های قشنگ
در سحر گاه مرتع
طعم آویشن است
یادت
در یادمان شلمچه
با من است
این طوری نگاهم مکن
هور العظیم که جای خود دارد
ونیز
نیز
در چشمان تو غرق می شود
خار خسک های هویزه لاشه ی تانک ها را می جوند
بچه ها بیایید با علم الهدی عکسی یادگاری بگیریم
بچه ها به نیزارها با وضو وارد شوید
در مجنون بید بکارید
***
استخوان های تان با قطار اهواز رفت
بوی پیراهنتان با اتوبوس ما ...
به خدا ما توریست نیستیم
خود را می جوییم
تا رمل های چزابه
دربست چند می بری آقا ؟!!!
********************

خط مقدم است
محمود!
ماسک شیمیایی ات را تعارف نکن
هوا
برای ریه هایت کم است
در ضربان شیشه ای نگاهت
قایقی است که
اروند را بهانه می گیرد
و من
کوله پشتی ام را...
***
برانکارد را بردار
تنهایی ات را به شانه بکش
من روی دستهایت افتاده ام
وتو
ماسک شیمیایی ات را
به من تعارف می کنی
***
هوا هنوز شیمیایی است
و اکسیژن
برای ریه هایت کم می آورد
این آخرین سیگاری است
که دود می شود
و شهر خاکریز بزرگی
که هنوز فتح نشده است
***
بیمارستان شریعتی
و مغز استخوانی که
پیوند می خورد
تو در آژانس شیشه ای
متولد می شوی
و مسافران نگاهت
به مقصد می رسند
***
پلاک سربی ات را نشانم می دهی
...یا ابوالفضل
این تنها اسمی است
که خوب می شناسی
و دکتری که
برای ملافات
اسم مرا به یاد نمی آورد
در اتاق شیشه ای
ضربان نگاهت
تند تر از گلوله های رسام
از شقیقه ام رد می شود
***
برانکارد را بیاورید
این مرد
خویش را به دوش می کشد
جهان که لقمه شماست... نوش جانتان
و رو کنید هر چه هست در توانتان
تفنگ ها و توپ های تازه ساخته
نگاه بان اقتدار باستانتان
کلاه هایتان که یک قلم کلاهک اند
و هفت موشک درون شمعدانتان
همه به جای خود ولی عجیب خواندنی است
فرازهای انتهای داستانتان
همین شما که از هراس سنگ ریزه ها
حصار می کشید گرد خانمانتان
به راه سیل های موسمی نشسته اید
اسیر دست بادهاست بادبانتان
به بام نیل تا فراتتان نمی رسید
شکسته از پله های نرده بانتان
زمین زیر پایتان مذاب می شود
و صاعقه است مائده از آسمانتان
و جنس های تازه ساز باد می کنند
درون پستوی عتیقه دکانتان
چه می کنید با هجوم ناگهان ما
هزار رستمیم رو به هفت خوانتان
و این چنین به راستی دروغ می شود
تمام قصه های آخرالزمانتان

خواب هایم همیشه می گویند
شبی ارام وخسته می آیی
شبی ازسمت نخل های بلند
سایه ها را شکسته می آیی
آری آری دوباره می آیی
ومن از روی شوق می خندم
و تمام ستاره ها را من
به سر وروی شهر می بندم
با صدف های ساحل احساس
کلبه ای دوستانه می سا زم
مثل خورشید خالی از نیرنگ
ساده و سرخ رنگ می بازم
در تب و التهاب می سوزم
پابه پای تو شعر می گویم
از سر اشتیا ق می گر یم
و برای تو شعر می گو یم
گاه درانتظارت ای خورشید
مثل ابر بهار می گر یم
دلم از روز گار می گیر د
گاه بی اختیار می گر یم
باز امروز قاب عکس تو را
با دلی خسته گر د می گیر م
و سراغ تو را ازآان تقدیر
که مرا خسته کرد می گیر م
من
تو را ندیده ام
اما می دانم
که در سرزمینت
لالایی کودکان را
پدرانشان
د رخیابان ها
در هجوم زخم ها و گلوله ها
آنگونه بلند می خوانند
که دیگر هیچ کودک فلسطینی
در گاهواره خود
نمی خوابد
مگر با ترنم زمزمه های
پدرش در گوش ...
و می فهمم
که چگونه می توان
صبح
با صدای گلوله
از جای برخاست
و ظهر
همکلاسی غرق در خون خود را
بر دوش کشید
تا آنسوی
اگر بگذارند...
من
تو را ندیده ام
اما می دانم
به تو می گویند
که آنهمه لالایی سرخ را
فراموش کنی
و از کنار تانک ها و تفنگ ها
که روبروی خانه هایتان
صف بسته اند
سر به زیر و رام
آرام بگذری
و نپرسی
که خانه من
کجای این خیابان
در پیچ کدامین کوچه
مفقود شده است؟!
و چرا این همه سرباز
به جای مادر من
در آستانه در ایستاده اند
با تفنگ هایی در آغوش
که نمی گذارند
کودکانه کودکی کنم
من
تو را ندیده ام
اما می دانم که امروز
در سرزمینت
یک تکه سنگ
در دست هر کودک فلسطینی
بلوغ زود رسی را
نوید می دهد
که پایان سیاه
تمامی خفاش های خون آشام
سرزمین تو را
رقم خواهد زد...