دیروز با نام آنها

وامروز تنها با نشانی که از چند خط نمی گذرد

روهایمان را نمی خواهیم خط خطی کنیم 

دیگر به چه دردمان می خورد

که حسین

چگونه نارنجک به کمر بست

واحمد

در سماعی عاشقانه

هنوز بدنش بوی باروت می دهد

مگر می خواست چه اتفاقی بیفتد ؟

آقای من!دیر است

می ترسم همه چیز تمام شود

و من نتوانم

جنون شاعرانه ام را

در کنار پلاک های بی نشان به رقص در آورم

مولای من !

تمام خیابانهای شهرم را

نام های نسترن

آبشار گیسوان

مریم های مرده در مرداب

پر کرده است

مولای من!دیر است

بیا

تا "محمد"و

"حاج همت"از یادها نرفته ا ند

انگار همین دیروز بود

که "شکارچی"

لبخند مهربانش را به چادر آویخت

ودر سماعی عاشقانه

به ستاره ها لبخند زد

آه

چفیه

چفیه،یادگار روز های پریشانی من

این روز ها چقدر غریب است

هنوز یاد تو

لرزه بر جانم می نشاند

وکودکان گیلاس وگلوله

در غباری وهم آلود گم می شوم

تا تو بیایی

آقای من